یا من یسمی بالغفور الرحیم!
"تو قصه ها می خونیم عاشق برای رسیدن به معشوق دست به هر کاری می زنه،
تو قصه ها می خونیم عاشق از فکر معشوق شبا نمی خوابه!"
مشکل همین جاست، خودت داری می گی قصه!
کی گفته که عاشق برای معشوق دست به هر کاری می زنه؟! کی گفته عاشق شبها نمی خوابه؟ مگه می شه آدم اصلا نخوابه؟! تا حالا شنیدی یه عاشقی تا معشوق رو دید خودش رو جلوی پای اون قربونی کنه؟! حتی قصه ی این قضیه هم نیست، چه برسه به واقعیتش. حالا چرا؟ عاشق، عاشق نبوده؟ یا نویسنده این رو نیاورده؟
شاید اصلا عشق این نیست؟
درسته، عشق اصلا اینا نیست، اینا یه نمونه ی کوچیک و زمینی شده ی عشقه. و اگر بخوایم درست بگیم اینا اصلا عشق نیست، اینا درجه های بالای محبته. حالا چرا عشق زمینی(که این تعبیر هم غلطه) نمی تونه وجود داشته باشه؟ چون انسان تو این دنیا با یه سری چیزا محدود شده، انسان نمی تونه تو این دنیا فقط با عشق زندگی کنه، یه مثال می زنم، اگر کسی واقعا عاشق باشه باید بره در خونه ی معشوق کارتون خواب بشه! تا اگه لحظه ای معشوق خواست رد بشه اون رو ببینه، نه اینکه بشینه تو خونه ش از فراق معشوق گریه کنه. یا همین قربانی کردن که گفتم، قربانی کردن خود برای کسی یا چیزی از بالاترین درجات ارادت به اون چیزه، اما چرا یه عاشق زمینی این کار رو نمی کنه؟ چون عشق زمینی می خواد به وصال برسه، اگه خودش رو فدا کنه پس کی به وصال دوست برسه، تازه اگه به زندگی اخروی هم معتقد نباشه که دیگه هیچی، میگه من خودم رو نابود کنم؟! وقتی من نابود بشم، هیچ بشم، دیگه معشوق مفهومی نداره! یا در عشق اصیل، عاشق دوست داره که همه عالم عاشق معشوقش باشند، اما عشق زمینی این رو برنمی تابه. چرا؟ چون می خواد به وصال برسه، چون توجه معشوق به فرد دیگه اون رو از توجه به عاشق باز می داره.
در عشق آسمانی یا برتر تو می تونی هر لحظه در محضر معشوق باشی و معشوق هر لحظه در دسترس تو، چون پرداختن به یک کار یا عاشقی دیگه، اون رو از کاری یا عاشقای دیگه باز نمی داره، چون اون از ظرف زمان و مکان خارجه. در عشق آسمانی تو می تونی خودت رو فدای معشوق کنی، و با این فنا به درجه ی وحدت و یکی شدن با معشوق برسی و چون این معشوق فنا ناپذیره، اگر تو تماما او شدی و با او یکی، دیگه تو هم تا ابد باقی خواهی بود.
عشق بهتر است یا عزت ؟!
اولا این طبیعیه که مردم عادی عاشق رو خوار و ذلیل بدونن و هیچ احترامی بهش نگذارن، چون این مردم حتی عشق زمینی که نمونه های پاک و واقعی اون هم باارزش است رو نمی فهمن و اون رو مسخره می کنن چه برسه به عشق آسمانی! ثانیا کسانی که عشق آسمانی رو فهمیدن و درک کردن می گن اصلا همه ی مردم مرده اند و اگر کسی عاشق شد زنده می شه، عزیز می شه و دیگه از بین نمی ره(هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق). و ارزش هر انسان به مرتبه ی اون در این عشقه. این تفکر باعث شده بعضیا بگن ماموریت اصلی انسان که همه ی موجودات از انجام دادن اون شونه خالی کردن به دوش کشیدن این عشق آسمانیه(خدا). و به این ترتیبه که در عشق زمینی پاک و واقعی زن و مرد چون می بینن هر دوشون عاشق اون معشوق اصلی هستن، به خاطر این تفاهم بزرگ، عاشق همدیگه می شن و همدیگر رو دوست می دارن. و در ستایش این عشق پاک زمینی این سخن مطرح می شه: المجاز قنطرت الی الحقیقه(عشق مجازی پلی است به عشق حقیقی). ثالثا ارزش نظر هر فرد برای انسان به این برمی گرده که اون فرد چقدر از لحاظ جهان بینی و عقیدتی و ... به انسان نزدیک و شبیه باشه، اگر عاشق فهمید که همه چیز، اون عشق آسمانیه، حالا همه ی مردم عالم جمع بشن و بهش بخندن، دیگه مهم نیست.
و اما بحث ما و قصه های ما
ببینید این که الان چرا ما قصه هایی مثل قصه های عشق قدیمی نداریم مانعی جلوش نیست، یعنی اگه یه فرد خوش ذوقی پیدا بشه می تونه یه قصه تو اون مایه ها بنویسه، اما حالا پس چرا نمی شه؟ این سوال مثل این سوال می مونه که شما بپرسید چرا ما الان اشعاری مثل شعر حافظ و سعدی و مولانا نداریم. این باید بررسی بشه و اگه جواب این سوال پیدا شد، جواب سوال تو هم خواهد بود. اما به نظر من میاد که قصه ها و اشعار یک دوره و زمان، غیر از توانایی خالقشون از محیط اجتماعشون و دنیاشون هم تاثیر می گیرن. یعنی شاید الان اصلا نمی تونه اونجور چیزا خلق بشه. چرا؟ شما به ویژگی های انسان امروز نگاه کنید، عجول، راحت طلب، بی دغدغه و ... آیا این ویژگی ها به اون قصه ها می خوره؟ انسانی که فقط به دنبال لذته(از هر نوعش) آیا صبر می کنه که ناز معشوق رو بخره؟ نه، می ره سر کوچه با یکی دیگه! همون طوری که گفتید الان فقط همه از عشق حرف می زنن، تازه اونم عشقی که تو ذهنشون ساختن نه عشق واقعی، فقط حرف می زنن، مگه بقیه چیزامون اینجوری نیست؟! ایمانمون، ملیتمون و ... انسان امروز به هیچ چیز پایبند نیست! خدای انسان امروز، خودشه! حالا این انسان اگر هم بخواد به قول خودش عاشق بشه اولین کسی رو که تو خیابون دید یک دل نه صد دل عاشقش می شه، اولین کسی که تو دانشگاه دید! خیلی از عشق های ما می دونید چه جوریه؟ خودساخته! یعنی ما احساس می کنیم که باید به یکی محبت کنیم اونوقت اولین کسی رو که دیدیم تو ذهنمون هی بزرگش می کنیم و ازش یه معشوق می سازیم، در حالی که عشق مثل یه سیل میاد و تو رو با خودش می بره نه اینکه تو یه ماه فکر کنی به این نتیجه برسی که گزینه ی خوبیه، بهتر عاشقش بشم! عاشق می شیم برا چی؟ برای اینکه اینم مد شده! برای اینکه خوب خیلی بده که قدیمیا عاشق بودن و ما نباشیم، آیندگان چی می گن؟! عاشق شدنمون تنزل پیدا می کنه به لوس بازی های دوست دختر-دوست پسری. که صرفا یه بازی و سرگرمیه. آخه بدبختی اینه که این بازی رو هم جدی نمی گیریم، این بازی رو هم به بازی گرفتیم! حرف خیلی راجع به این چیزا زیاده، تا همین جا هم طولانی شد(پوزش).
---
(بعد از نوشتن متن بالا یه سری مطلب دینی راجع به عشق دیدم که شاید بد نباشه به شما هم بگم، فقط یه نکته، اگر از افرادی هستید که منتظر آتو گرفتن از دین برای رد کردنش هستید این قسمت رو نخونید، دلیلی نداره آدم دفعه ی اولی که یه مطلب دینی رو می خونه(اونم از زبون من) کامل فهمش کنه)
بعد از خوندن اون مطالب متوجه شدم که ما در دین هم اصلاً عشق نداریم! و من در بالا اشتباه کردم! حالا چرا؟!
عشق زمینی: قبل از اینکه این بخش رو توضیح بدم باید بگم اسلام نمی گه شما همسرت رو دوست نداشته باش، هر کس که قدری مطالعه ی دینی داشته باشه می دونه که چقدر این دین به محبت و مودت بین زوجین اهمیت می ده. پس حرف اسلام چیه؟ در عشق، شما سرسپرده ی یک فرد می شوید، به حدی که هر چه او گفت، آن می کنم! مشکل همین جاست، این مقام(اطاعت محض) فقط مختص خداست، و قائل شدن اون برای احدی غیر از الله، یعنی شرک. و انسان ضمن اینکه عزیزانش رو دوست می داره باید بالاترین درجه ی محبتش(اون نیرویی که در تصمیم گیری نهایی تأثیر می گذاره)برای خدا باشه.
عشق آسمانی: جالب اینجاست که یک همچین تعبیری هم نداریم و استفاده ی این تعبیر برای خدا غلطه. چرا ؟ چون عشق یک حالت گذرای روحی است و خداوند هم از تلاطم و غیر یکنواختی به دوره، نمی تونیم بگیم خدا عاشق ماست. و نیز به این علت که عشق یک پدیده ی جسمانی و بشری است، خداوند رو معشوق قرار دادن یعنی تشبه(شبیه قرار دادن) خداوند به انسان و این هم مشکل داره. ما در قرآن هم هیچ جا صحبتی از عشق نداریم و اون چیزی که هست، محبته(حب) و بالاترین درجه ی محبت هم از آن خدا.
---
مثل همیشه ممکنه اشتباه داشته باشم در طرح مباحث دینی، اگر جایی از بحث رو نفهمیدید به پای دین نگذارید و بپرسید.
اللهم الرزقنا حُبک و حُب من یُحِبک و حُب کل عمل یوصِلُنا الی قربک.

برادر،
پاسخحذفاین که از عشق می نویسی، خوشحالم می کنه... باید پرداخت به عشق. باید خوند. نوشت.
تجربه کرد؟
برادر،
باید دید که عشق با ما چه می کنه. این همه پردازشی که می کنی در باب عشق زمینی... گزاره ی نهایی اش چیست؟ قضیه ای که حاصل می شود، چیست؟
بیرون از عشقی، و بهش می پردازی. حواست به این باشه...
باید عشق رو شناخت، عشقِ خداوندی رو، و بعد دید که آیا برای ما آدمیان، عشقی میان خود، عشقی زمینی، وجود داره که چگونگی و ویژگی های مشابه عشقِ خداوندی داشته باشه، یا نه؟ - آیا می توان عشق را شناخت؟ آری یا نه؟ اگر هم نه، این با "باید عشق را شناخت" در نگاهِ من تعارضی ندارد. خیلی چیزها را باید کوشید یافت، هر چند که تا حال نتوانسته باشیم بیابیم.
شاید هم بشه موضوع رو بر عکس بررسی کرد: عشق زمینی رو بررسی کرد، و در باب عشقِ خداوندی به گزارش دست زد.
ولی به نظرم، نخستین درسته. دومی، پر آفته. من ازش در می رم.
برادر، عشقِ زمینی، ما رو بزرگ می کنه. ولی عاشق باید بزرگ باشه... عاشق باید از درون بزرگ شده باشه. از درون. و این، موید بسیاری از گفته هات توی این نوشته ست. این که این از درون بزرگ شدن، آیا با شتاب زدگی ما آدمیان ممکنه؟ آیا با این لذّت جویی – این بی تقوایی – ما آدمیان ممکنه؟ به نظرم، نچ.
برادر، عشقِ زمینی، هدیه ای الهی ست. ما با عشق زمینی، تجربه هایی می کنم، از این دست که می بینیم احساس می کنیم که ناچیزیم. احساس می کنیم که باید بزرگ بشیم، تا لایق عشق باشیم.
عشقِ زمینی، پلی است به سوی عشقِ خداوندی. در هر دو، عاشق "باید که جان به جان شوی، تا لایقِ جانان شوی" است. ، هنگامی که عاشق به سنجه ی عقلِ خویش این عشقی که جنابِ خداوندی در دل ما فصل می کند (فضا را احساس کن، مثلِ بهار... فصل می شود، یک فصلِ جدید) را می سنجد، در قبال معشوق/معشوقه ی زمینی اش، می بیند که "مدل دیگری هم هست". البته، این "مدل دیگری هم هست"، در حقیقت چیزی نیست که عاشق می بیند، این بیان ترجمه شده ای است برای فهمِ ما.
این عشقِ زمینی، به ما می آموزد که مالکیت نورزیم. – در عشقِ زمینی، از "غیرت" و چگونگی اش و این که از نوع "مالیکت" است یا نه، بی خبرم، ولی عشق شاید اصلاً این نیست...
می آموزد که ما کوچک تر از عشق ایم. شرمسارمان می کند از مالیکیتمان بر معشوق/معشوقه. معشوقه ی عشقِ زمینی هم می تواند همه هوش باشد...
برادر، آری. شاید این ها همه در نگاه ماست. شاید معشوقه تمام هوش نیست. شاید معشوقه تمام خردِ ناب نیست. شاید گیسویش، این درختِ مقدّس در همه ی نقره ای ها نیست. شاید آوای او، همه موسیقی نیست.
ولی این، با این که ما تجربه ای الهی داشته ایم، در تعارض است؟
قضیه چیست؟ گزاره ی نهایی چیست؟ نباید خود را عاشق کرد؟
خودت هم گفتی، عشق شدنی است... عاشق می شوی، خود را عاشق نمی کنی. حواسمان باشد خود را عاشق نکنیم.
ولی اگر خداوند این در را به روی ما گشود، نبینیمش؟
عشقِ زمینی، آیتی الهی است. هدیه ای الهی است. نشانه است. عشقِ خداوندی را نشان می دهد.
---
می دانم که بیرون از دایره ی آنچه نوشته ای گفتم. تو نقد اجتماعی کردی، به این آفت های اجتماعی امروزی مان پرداختی و من سر بالای ابر ها کرده ام. خواستم آن چه را می بینم، ببینی.
این دوست دختر دوست پسری های امروز، آی که حالم را بد می کند... وای بر ما و وای بر جهانی که ساخته ایم، که این قدر تنهاییم... این بی پروا لخت شدن، مرا می ترساند. – حتی مرا! نمی خواستم این را بگویم: البته، این دوست دختر دوست پسری ها، حتی از جنس بی پروا لخت شدن هم نیست... از جنس دروغ است. دروغ.
---
این گفته ات بدجوری به دلم نشست:
"و به این ترتیبه که در عشق زمینی پاک و واقعی زن و مرد چون می بینن هر دوشون عاشق اون معشوق اصلی هستن، به خاطر این تفاهم بزرگ، عاشق همدیگه می شن و همدیگر رو دوست می دارن. و در ستایش این عشق پاک زمینی این سخن مطرح می شه: المجاز قنطرت الی الحقیقه(عشق مجازی پلی است به عشق حقیقی). ثالثا ارزش نظر هر فرد برای انسان به این برمی گرده که اون فرد چقدر از لحاظ جهان بینی و عقیدتی و ... به انسان نزدیک و شبیه باشه، اگر عاشق فهمید که همه چیز، اون عشق آسمانیه، حالا همه ی مردم عالم جمع بشن و بهش بخندن، دیگه مهم نیست."
برادر، این را هدیه ی الهی ببین. خداوند دل آن دو را به یک دیگر گره می زند.
---
یک نقد به نوع تحلیلت:
ببین به چند موضوع پرداخته ای، آن هم این قدر کوتاه کوتاه... آن هم درباره ی دریای عشق!
حقیقتش، واقعیتش و آن چه ما حس می کنیم؛ دغل بازی های ما و امروز... آخر سر هم که آن چه اسلام گفته است.
این نگرش جامع، دوست داشتنی ست. ولی سخت است. درباره ی عشق، باید بسیار بیشتر خواند و دید.
برای نوشته هایی که نقل می کنی یا نتیجه گیری هات از چیزی که خوندی، منبع ذکر کن.
این قسمت آخر که از دید اسلام گفته بودی، خوب نبود. خیلی کوتاه، خیلی بدون منبع... اعتبار علمی چندان نداشت.
---
این که مهدی زرافشان می نویسد، خبرِ خوبی است.
سلام دوست عزیز.
پاسخحذفاول.کمی کل نگرتر باشیم، مقوله ی عشق مال این دوره و این زمان و اسلام و مسیحیت نیست، هر چند با فرمایشت موافقم:"عشق اصلا اینا نیست..."، درسته اینها نیست. تکرار مکررات مباحث مذکور را نمی کنم ولی موضوعی مجهول مانده، شاید کمی بی انصافی باشد که عشق را حالتی گذرا تعریف کنیم یا جنونی آنی و امثالهم...، "عشق حل شدن است در معشوق"؛ این تعریف هیچکدام از این شب بیداری ها و ناله وفغان کردن ها را توجیه نمی کند(و نباید هم بکند) ولی بهتر است کمی در ادبیات فارسی خودمان سر بکشیم، به مولانا، سعدی، وحشی بافقی یا حتی ژولیده نیشابوری( که متاسفانه گاها در زمره ی مرتدین نام بره شده)، فکر کنم مثالی بتواند این همه پیچ و تاب و دست به گریبانی من در نوشتن را خاتمه دهد. در جای جای عرفان از مولانا گرفته تا ملاصدرا، مستی و می همچون لعل انگشتری سیرسلوک می ماند، خب اینجا مبرهن است که منظور از می و مستی خمر و خماری نیست و اینها تنها تشبیه عامی از حالاتی عرفانی در سیر سلوک است؛ و دلیل نیز واضح است که من نوعی که هیچ ذهنیتی نسبت به چگونگی و چرایی و حالت ماوقع در مراقبه ندارم؛ نزدیکترین تشبیه قابل درک برایم مستی است.
عشق نیز اینگونه است( که گاها در برخی فلسفه ها مطلقا یکی از درجات سیرسلوک است)؛ به واقع آنچه ما نسبت به "عشق زمینی" اطلاق می کنیم واقعا عشق نیست، تعریفی که از عشق(ملموس و عام) داریم درجاتی از محبت است که حتی جالبتر این است که سنجی هم برای سنجش آن نداریم ولی چون محبت خود را از دیگران با محبت نسبت به معشوق(محبوب) جدا می کنیم، به این سطح(با سنج شخصی) از محبت می گوییم عشق.
دوم.ولی این بدین معنا نیست که عشق وجود ندارد، البته باید به نوعی ابتدا تعریفی از آن داشت،"عشق حل شدن است در معشوق" من این تعریف را می پسندم چون فکر می کنم عام ترین مباحث عشق را می پوشاند(خواست معشوق، هیچ شدن در مقابل معشوق،خود را ندیدن، دیدن خود در معشوق و...)؛ اگر این چنین تعریف کنیم شاید بتوان گفت که می شود عاشق خدا شد به معنی واقعی عشق را تجربه کرد، که کم هم نیستند کسانی که مسیر را رفته اند.
نکته ای که در اینجا هست و از آن غفلت شده است: علت اینکه گروهی از معلمان اخلاق با عشق از نظر اخلاقی به مخالفت برخاسته اند و لااقل آن را اخلاقی نشمرده اند، ضدیت عقل و عشق است. عشق آنچنان سرکش و نیرومند است که هر جا راه پیدا می کند به حکومت سلطه عقل خاتمه می دهد، عقل نیرویی است که به قانون فرمان می دهد و عشق به اصطلاح تمایل به آنارشی دارد و پایبند هیچ رسم و قانونی نیست، عشق یک نیروی انقلابی انضباط ناپذیر آزادی طلب است، علیهذا سیستم هایی که اساس خود را بر پایه عقل گذاشته اند، نمی توانند عشق را تجویز کنند. عشق از جمله اموری است که قابل توصیه و تجویز نیست، آنچه در مورد عشق قابل توصیه است این است که اگر به حسب تصادف و به علل غیر اختیاری پیش آید، شخص باید چگونه عمل کند تا حداکثر استفاده را ببرد و از آثار مخرب آن مصون بماند.
پاسخحذفکتاب اخلاق جنسی
در پاسخ به عبارتی که از آقای مطهری نقل کردی:
پاسخحذفنظری راجع به درستی و غلطی اصلاً نمی دم. صرفاً چیزی که به ذهنم می رسه:
من خیلی این تمایز میان عقل و عشق رو نمی شناسم. وقتی از عقل حرف می زنیم، منظورمان دقیقاً چیست؟ عشق چطور؟ حتی اگر این قید "دقیقاً" را هم حذف کنیم، باز هم به نظرم تعریف قانع کننده ای از هیچ یک به دست نیاریم. این عقل، پدیدارهایش چیست؟ آیا وقتی می گیم عشق سبب سرکشی عقل می شه، پدیدار اینه که عاشق از زندگی اجتماعی ش غافل می شه؟ یا این که از دستورات الهی - به مفهوم عام - یا حتی به مفهوم خاص تر، احکام فقهی؟
بعد... اگر انواع مختلفی برای دوست داشتن قائل بشیم، که عشق یکی شه... بقیه شون چه جوری ان؟
فقط چند تا سوال اضافه کردم! همین! :)
سلام
پاسخحذفنباید خود را عاشق کرد.تعداد بسیار بسیار کمی از افراد در عالم عاشق می شوند.برای آنها نمی دانم باید چه بگویم.اما مابقی فکر می کنند که عاشق شده اند.در واقع توهم عشق دارند. باید مراقب بود، عشق چون انبار باروت است، نباید با آن شوخی کرد یا حتی ادایش زا درآورد، چون ادایش هم می تواند تو را دچار چنان توهمی کند که زندگیت را مختل کند(مخصوصاً در دوران 16 تا 18 سالگی)